تبليغاتX
به یاد من...
 
به یاد من...
 
 
مغز تراوشات یک جوان
 

چند مدتی است که هوای بی مسئولیتی را در سر می پرورانیم و بد آن است که میدانیم چه میکنیم وای کاش  نمی فهمیدیم.

وچند مدت دیگری است که هوای نفس را به بازی گرفته ایم

غافل اینکه او ما را بازی میدهد

و این بین ما فقط نقش بازی میکنیم و بد آن است که گاهی می دانیم چه میکنیم و گاهی نمی دانیم.

.....................

دانستیم که رمضان شور است . شور و حرکت برای آنها که فکر رها شدن دارند.

نه برای آنان که خیال ماندن دارند.

فهمیدیم که آب راکد میگندد

درک کردیم که آگر بخواهیم انسان تر می شویم

مهربان تر می شویم.

مدت هاست که از رمضان فقط سریال و فیلم باقی مانده

همین خنده های تکراری.

لطفا به روز باشیم.

لا اقل به خاطر خدا!

.....................

اگر بفهمی درد زیاد میشود

بد آن است که گاه می فهمیم

و گاه نه.

که اینها همه تسکین است و ما دوای درد می خواهیم.

خیزش عروسکهاو طرح های خنده دار دوستان

اطعام فقیران خر پول

طرح های موازی و بی هدف شهرداری که می گفت :برای ایجاد روحیه و انتقال شادی به مردم روزه دار  است .که البته مقداری هم برای خرج مفت .

وجای تعجب است که اگر این خدمت ؛ خدمت باشد؛سال هاست که او به ما خدمت می کند.نه ما.

فرا میرسد آن روزی که هیچ در دست نداریم

و همان همیشگی که پناه میبریم بر او از روز خشم او.

 |+| نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 

همیشه با حرفی شروع میکنیم که تکراری است.

ولی این بار باحرفی شروع میکنم که تکراری ندارد.

ر.م

دوباره آمدی؟؟

با همان بوی همیشگی

با همان سر و وضع زیبا

با همان احترام

با همان خدا.

ر.م

رمز  رسیدن

ر.م

رمز پریدن

3دقیقه فکر میکنم

ولی یاد تو در سرم تصویری ندارد

تو باید باشی تا حست کنیم

تو باید نباشی تا درکت کنیم

همیشه با حرفی شروع میکنیم که تکراری است.

ولی این بار باحرفی شروع میکنم که تکراری ندارد.

ر.م

  مثل

ر.م

  مثل: رستگاری مجدد

 ر.م

  مثل:رهایی از مرگ خود

 ر.م

  مثل : رمضان

همیشه با حرفی تمام میکنیم که تکراری است

ولی اینبار با حرفی تمام میکنیم که تکراری ندارد.     

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 
دوستی از من پرسید:

محمد چرا وبلاگت رو به روز نمیکنی؟

ولی من از حرفش نفهمیدم که به وب من سر زده بود یا نه...

آخه تو این مدت وبلاگم انقدر متروک شده بود که خودم هم حوصله ی سر زدن نداشتم!!

 |+| نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 

ومگر میشود انسان بودن آن هم به این بزرگی؟؟

هر چه فکر میکنم و هر چه به ذهنم فشار می آورم ، تصویر درستی از انسانیت در ذهنم نیست.

تمام خودم و تمام دیگران را به پیش چشم میکشم و ورق میزنم .

ولی هیچ جواب قانع کننده ای نمی یابم.

شاید مشکل از من وشاید مشکل از موقعیتی است که من در آن واقعم.

انسان بودن به چه معناست؟؟

ولی ولی واقعا شک دارم.

میدانم میدانم ، هر کس که این حرفم را که الان می خواهم  بگویم را بخواند ،

حتما توی دلش میگوید:وای این آدم چقدر احمق و یا شاید هم می گوید که این بچه چقدر

بی ایمان است و از اینجور حرف ها ....

ولی واقعیت امر این است که آیا تمامی درجات عالی انسانیت برای انسان است.؟؟

شاید خیلی از این درجات برای ما انسان ها دکوری باشد؛!!

چند روز پیش همایشی بود در مورد مرحوم مجتهدی تهرانی ،

واین همایش بود که فکر من را میخکوب کرد...

اگر میشنویدید به من حق می دادید.

آخر هر جوری با خودم کلنجار میروم نمی فهمم،

که آیا این انسان است که  به این درجه و مرتبه از حد اعلای خویش رسیده؟؟؟

خود شناسی و خدا شناسی و خیلی چیز های دیگر را  باید گذاشت لب کوزه ی

مجتهدی وآبش را خورد.

چگونه خود را باید شناخت ؟ وچگونه میشود که اینگونه انسان میشود ؛

اشرف مخلوقات؟؟  

وچگونه انسان میشود مجتهدی تهرانی و خیلی های دیگر که مجتهدی نوری از ستاره ای

از هزار ستاره است.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 

از این زمستان لعنتی برایت میگویم

از همین سرمای بی شعور

از همین سرمای بی شعور که باد های محله ی ما را هم

                                                             یخی کرده است.

آخر چرخ های دهه ی فجر ما توی برف گیر کرده است.

الان که وقتش را ندارم ، باشد سال بعد  به امید خدا......

ای برادر جان این دهه و آن دهه ندارد که...

مهم این است که انقلاب شده و حالا ما بدون شاه!!...

فرقی ندارد ؟؟

              دارد؟؟؟.....

ودستم همچنان یخ می بندد،

   چون کسی نیست

          چون همه خوابند

به کمک همدیگر بیایید ای مردم.....

       

             چرخ  انقلاب اسلامی

                                    در برف گیر کرده.

و چرخ انقلاب درونی مردم ما

                                      در......؟؟

واگر شعوری باشد و فهمی

و اگر پلاکاردی باشد و 22 بهمنی

واگر من ما باشیم و آرمانی و انقلابی

وشاید هم اعتقادی....

 |+| نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 

میگویند :

شاعری وام گرفت شعرش آرام گرفت....

 

سوال:

  اگر نویسنده ای وام بگیرد نوشتنش آرام میگیرد؟؟؟

 

جواب:

آرام میگیرد

البته اگر آن نویسنده من باشم ...

........................................................

 

به یاد تمام دوست های نامرد این دنیا.

.................................. 

 

 مرا رها نکنید در امان خودم

 

             مرا رها کنید در امان خدا ...

سلام من به تو ای آشنای غریب.

به تویی که مثل من

روی نیمکت ذخیره هایی....

   به تویی که مثل من بدبختی

 به تویی که روز عاشورا باید خونه باشی و درس بخونی .

به تویی که محرم نمیتونی بری مشهد .

آری سلام من به تو .

وخداحافظی زود مرا بپذیر.

چون دیگر حوصله ات را ندارم.

               دوستان دیگر د عا نمیکنند

دوستان فقط نگاه میکنند ....

 

              دوستان دیگر د عا نمیکنند

دوستان فقط..................  .

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 

با عرض پوزش از درگاه دوستان

چه کنیم که این مهر ماه دست ما را بسته...

به امید خدا از این به بعد مطالب سرازیر میشود .

 ......................................................

         

ربنا هایش برایم یکی دو سال پیر تر شده است .

ولی هنوز بوی تازگی میدهد

اینقدر قدمان کوتاه شده

که دیگر دستمان به بالای قفسه ی کتاب نمیرسد .

که دیگر نگذاریم مفاتیح هایمان خاک بخورند.

اینقدر حافظ قرآن شدیم که دیگر نیازی به او نداریم

اینقدر مرجع شدیم که دیگر نیازی به فتوا نداریم

   

   و آنقدر حواس پرت که آمار روز های ماه رمضان از دستمان پریده....

 

      حواست کجاست؟؟؟

قدر گذشت ....

   همان خیر من الف شهر...

      همان شبی که یکسال منتظرش بودی تا دوباره بگویی؟!

   تا دوباره بگویی...!

         تا دوباره همه چیز را پیشش بگویی....

آنقدری که به این و آن التماس دعا گفتم  به خودم التماس دعا نگفتم...

 

                  اصلا نفهمیدم که این شب واسطه نمی خواهد...!

 

   به زودی سلامی که کردیم

با سفره ات باید خداحافظی کرد.

گرچه سفره ات پهن است

                ولی ما نمی بینیم.

مثل همیشه نمی بینیم.

            و آنقدر خوابمان گرفته

           که دیگر حوصله ی جوشن خواندن نداریم...

به من سلام کن

بلند تر

     بلند تر از همیشه.

تا صدای تورا بشنوم

تا تورا حس کنم

   تا تورا بشناسم

   تا تو را بشناسم

                      و دیگر هیچ..........

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 

آهای دوست عزیزی که گفتی :....

آهای استاد ارجمندی که گفتی :....

آهای تویی که به من گفتی:

چه زیبا گفت مولایمان...

 

انَ الفُرَصُ تَمُرُ مَرَ السَحابِ انتَهِزوُا فُرَصُ اَلخَیر.

 

  تویی که به فکر من بودی

دیدی دیدی که چه زود گذشت؟؟

سه ما سگ دو زدیم تا شاید:

تا شاید به قول این دل صاحب مرده ی ما این دغدغه ی بیجهت را آرام کنیم .

تا شاید نیروی آل طه یی پرورش دهیم .

تا شاید به افکارمان جهت دهیم.

تا شاید خودمان آدم شویم .

تا شاید پر کاهی از دغدغه ی آل طه کم کنیم .

شد؟

        شد؟؟؟

به من دروغ نگو بگو شد یا نه؟؟؟

 بقول محمد .م:

خدا حافظی معناییی ندارد

فکر میکنیم که هزار فرسخ راه رفتیم

ولی نمیدانیم که هنوز اول راهیم.

این راه تمامی ندارد.......

 

آهای حسین کمیلی یادت هست ؟؟

آن روز

توی اطاق

روی شومیز

به زیبایی                                                                                  

دستت را چرخاندی

ونوشتی:

                     لحظه هایت یک بار مصرفند...

 

                 لحظه هایت چند؟؟

ومن میگویم :

 یک ثانیه با نوجوانان بودن را

به یک آسمان بی نوجوانان بودن نمیدهم.

ومن این را فهمیدم که:

 

إنَ الانسانَ لَفی خُسر ...

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 

ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست

مرد اگر هست بدانید که نامردی هست

ما نه مرداب ،که  جوییم،بیا برگردیم

ما نمک خورده ی اوییم ،بیا برگردیم

.........................................................

شنبه

یکشنبه

دوشنبه

سه شنبه

؟؟؟؟؟؟؟

پنج شنبه

؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشتن برای مناسبت ها دل میخواهد.

که اگر داشتیم اوضاع اینطور نبود .

واینقدر دیر به یاد تو نمی افتادیم

با یک دنیا شرمندگی ......

 

   ((  السلام علیک یا اباصالح المهدی))

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 

مثل هميشه

............................. 

هوا ابري تر از هميشه با اين اوصاف كه او جيق ميزد و ما نمي فهميديم .

با اين اوصاف كه او دلگير بود وما ميخنديديم.

التماسش كرديم دست از سر روز خوش ما بر دارد؛ كمي آرامتر  شد .

 هنوز بر سر جاي نشستن دعوا بود ومن همچنان چشم چپم ميخاريد مثل بعضي روزهاي سگي...

دوست داشتم با انگشت سبابه ي دست چپم؛ چشمم را از حدقه در بياورم تا روزي سگي تكرار نشود.

ولي حيف كه هوا ابري بود...

چادرش را جمع و جور كرد و گفت :

من ديگه از اينجا بالاتر نميام؛ د خسته شدم ديگه .

وامير كوچولو بغضش را بخاطر مادر بزرگ خورد...

تا جايي كه من احساس كردم گير كرده ؛ نياز به آب دارد .با اين اوصاف هوا ابري تر شد ...

چشم چپم دوباره شروع كرد ....

به سمت شير آب دويدم

تا روز سگي را شست و شو دهم ...

آه ه...    

تمام روز ها رفت ....

و روزي نو آغاز شد .

با اين اوصاف كه هنوز هوا ابري بود ...

آن شب اعتقاداتم را رژه كنان جلوي چشمم ديدم

و چشمم را بستم تا آنها را نبينم.

يك شب كه هزار شب نميشود ؟؟

ومن بيتوجه به خارش چشمم

چشمانم را بستم .

راه رفتن با چشماني باز ولي بسته !!

چه جالب.

روز گذشت ومن تازه فهميدم كه آن شب جمعه بود مثل هميشه ...

با اين اوصاف كه هوا ابري بود مثل هميشه.

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط محمد .نوروزیان  | 
 
  بالا